تبليغاتX
کَلموک آقا

کَلموک آقا

افاضات کَلموکانه

                                               نمایشنامه در یک پرده

صحنه : داخلی . زیرزمین یک خانه . دکور٬ آزاد...

در گوشه ای از زیر زمین یک خانه٬ دیگ زود پز بزرگی برروی چراغ خوراک پزی در حال جوشیدن است. لولهء مسی باریک و نسبتاً درازی از سوراخ سوپاپ دیگ خارج ٬ و بصورت دو دایره درون تشت آبی قرار گرفته است. انتهای لولهء مسی هم در یک بطری نسبتاً بزرگی قرار گرفته و قطره قطره  مایع زلالی به درون آن بطری میچکد. کل جعفر٬ بر روی صندلی تاشوئی درکنار بساط نشسته و هر از چند گاهی پکی چارواداری به سیگارش میزند و زمزمه وار غزل کوچه باغی می خوانَد.

اشکم زدنیا زاده شد// وزاشک دریا زاده شد// دل در برم زین زاد و شد// آزاده شد٬ آزاده شد... ای امان هاهای وای .

پسر نوجوان کل جعفر٬ سراسیمه٬ از پلکان منتهی به زیر زمین پائین می آید و با صدای لرزانی خطاب به کل جعفر میگوید

ــ  بابا ! بابا ! پاسدارا اومدن .

کل جعفر سراسیمه از جا بر می خیزد و بر سر زنان٬ در حالی که به این سو و آنسو میدود با خود میگوید.

ــ ای وای٬ بیچاره شدم. بدبخت شدم. دیدی چطور شد!؟ ما هم قاطی اراذل و اوباش شدیم! ما که  مفلس فی الارض بودیم٬ الان شدیم مفسد فی الارض. (رو به پسرش با حالت تضرع) : کل جعفر زاده جان٬  بی پدر شدی ببم جان! همین فرداست که بابای ترا به جرم تهیه و توزیع مشروبات الکلی٬ و ایضا٬ براندازی الکلی! اقلَکَم! اولش هشتاد ضربه شلاقش میرنند و بعدش اگر زنده ماند!  اعدامش میکنند.

 بعد به سمت بساط  میدود و به پسرش میگوید: تا دیر نشده بذار این بساط عرق کشی رو جمش کنم...

کل جعفر زاده با صدای لرزانی میگوید: بابا جان! دیر شده. پاسدارا دارن میرسن . صدای پاشون داره میاد.

کل جعفر ٬ انگشت اشاره دست راستش را با دندان گاز میگیرد و باخودش میگوید : حتی اگه هم این بساط رو جمع کنم! اونارو کدوم گوری قایمشون کنم ؟...  در همین حین کل جعفر می ایستد و نشان میدهد که فکری به مغزش خطور کرده است . بشکنی میزند و میگوید: خودشه! یافتم! یافتم! و بعد٬ آرام گو شه ای می ایستد و سیگاری روشن میکند.

دو پاسدار اسلحه به دست ریشو از پلکان زیرزمین وارد صحنه میشوند.

پاسدار اول: چشم ما روشن! روز روشن بغل گوش ما کارهای منکر میکنی. منافق جاسوس اجنبی؟ با مشتهای گره کرده بطرف کل جعفر هجوم میبرد و در همانحال با لحن تهدیدآمیزی میگوید: زهرماری درست میکنی میدی امت خدا جوی همیشه در صحنه؟ جای سفت نشاشیدی که بدونی! الانه خودم حالیت میکنم .

پاسدار دوم هم در حالیکه به طرف کل جعفر میرود به همقطارش میگوید:آره سید بزار به این بی همه چیز بفهمونیم یه من ماست چقد کره میده؟

کل جعفر٬ باصدای آمرانه ای٬ مانند فرمانده ای که با زیردستانش حرف میزند٬ فریاد میکشد: آآی حرف دهنت رو بفهم! قباحت داره! یه آدم مکتبی!؟ آنهم در لباس مقدس سپاه!؟به حق مسلم ملت ایران توهین میکنه!؟. چطور جرات کردی به حق مسلم این ملت بگی زهر ماری!؟ هان!؟

از صدای محکم و تهدید کنندهء کل جعفر هردو پاسدار درجا خشکشان میزند. با تحیر٬ گاهی به همدیگر و گاهی به کل جعفر نگاه میکنند.

حاجی باصدای آرام: ببخشید برادر ٬میشه بیشتر توضیح بدی؟

کل جعفر: توضیح نمی خواد برادر! این ٬ حق مسلم ملت ایرانه که سی ساله که توسط حکام جائر از این ملت گرفته شده.

سید: یعنی میخوای بگی که این انرژی هسته ایه!؟

کل جعفر:خوب معلومه که این انرژی هسته ایه!؟ اون آبی رو هم که توی اون شیشه میبینید! آب سنگینه. وای!وای!وای! نمیدونید چقد سنگینه!؟

هردو پاسدار(سید و حاجی)٬ به گوشه ای میروند.

ــ  میگم سید! نظرت چیه؟

ــ والله حاجی چی بگم ! دروغ چرا؟ تنها چیزی که از انرژی هسته ای میدونم اینه که حق مسلم ماستکه این بابا هم خودش داره اینو میگه .

ــ بذار حالا امتحانش میکنم.

رو به کل جعفر میکند

ــ میگم٬ اخوی ! گیرم هم که این انرژی هسته ای باشه! به سن و سال شما و ریخت و قیافهء پامنقلی تون نمیاد که دانشمند هسته ای باشید!

کل جعفر: نه بابا بنده رو چه به این حرفا!؟ این وسائل رو صبیهء بنده که مدرسهء راهنمائی میره! به کمک برادرش از بازار تهیه کرده. بنده رو که می بینید اینجام٬ واسه اینه که مواظب باشم آتش خاموش نشه!

سید با هیجان: میبینی حاجی!؟ اینها هم از معجزات هزارهء سومه. زود باش بذار به فرمانده خبر بدیم. نه!!! اصلا بذار مستقیماً به خودرئیس جمهور خبر بدیم تا بوسیلهء اون٬ مشت محکمی به دهن استکبار بزنه...

و در حالیکه دست کل جعفر را برای خداحافظی میفشارند٬ به سرعت از صحنه خارج می شوند...

کل جعفر نفس راحتی میکشد. بر روی چهارپایه مینشیند. سیگاری می گیراند. و به خواندن ادامه میدهد

خر کردم او را ای پسر // رحمت به هرچه گاو و خر// مشروب ما زین رهگذر// آماده شد آماده شد...

پ ـ ن .به سلامتی همگی٬ از دم گشت...

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت 1:15 بعد از ظهر توسط کَل موک |


کل جعفر در نزده وارد شد وگفت: کلموک آقا اینجارو بخونید٬ آدم دلش کباب میشه. خبرگزاری فارس   از قول  وزارت حقوق بشر عراق نوشته كه يك گور ‌جمعي در نجف با سه هزار جسد كه تمامي آنها كرد هستند، كشف شد. آآآ ... ایناها! عکسش هم اینجاست.

میگم : کل حعفر جان٬ این عکس بنظر آشنا میاد! مطمئنی که این عکس خاوران نیست !؟

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 8:26 بعد از ظهر توسط کَل موک |


بنده را همیشه نظر بر آن بود که ارباب عمائم ٬ از بس که مغز مبارکشان از احکام حیض و نفاس و استبرا و استنجاء و ادعیه و اوراد انباشته شده٬ دیگر جائی برای فرهنگ و هنر و این گونه  مقوله ها ندارد٬ که کل جعفر٬ با بریده ای از یک جریده٬ خط بطلانی بر تمام این تفکرات کشید! با نگاهی فاتح و لبخندی سرا پا استهزاء٬ بریدهء روزنامه ای را جلویم گذاشت که در آن از قول آیت الله صافی گلپایگانی نوشته شده بود   که ایشان فرموده اند : (در دنیای کنونی که احیا آثار تاریخی‏بسیار ارزشمند است تخریب این اثر‌ها، خسران‌ بسیار زیادی را به دنبال دارد اما متأسفانه در مقابل اینگونه اعمال، هیچ واکنشی مشاهده ‏نمی‌شود.‏)

ــ  دیدی اینها فرهنگ هم حالیشون میشه؟

ــ کل جعفر جان این ٬فی الواقع سند مستندی است که مو لای درزش نمیرود٬ ولی حضرتعالی میشود بفرمائید که هنگامیکه طالبان مجسمهء بودا را منفجر کردند٬ و یا وقتیکه همین طالبان با آبگیری سد سیوند پاسارگاد را در معرض تخریب قرار دادند ٬ و یا وقتیکه همین طالبان٬ درختان کهنسال را به بهانهٌ ردع خرافات! ( چیزی را که خود مبلغ آنند) بریدند. و یا وقتیکه همین طالبان٬ هر روز خدا ٬ به مناطق باستانی هراز جریب ٬ تخت جمشید٬ بیستون ٬ نقش رستم و دیگر جاها آسیب میرسانند٬ و یا وقتی که طالبان زاده ها  میراث این مرزو بوم را به خارج از کشور قاچاق میکنند٬ چرا ایشان چیزی نفرموده و نمی فرمایند؟

ــ قربانت گردم٬ حواس مبارک انگار پرت است. از تمام این چیزهائی که فرمودید فقط اولیش کار طالبان بود و بقیه اش کار خودی هاست وانگهی! لابد میراث فرهنگی هم طاغوتی و یاقوتی دارد دیگر!؟

ــ کل جعفر جان. یاد ببری٬ گربهٌ گل باقلائی بی چشم و رو و دلهٌ قدسی خانم٬ زن خان دائی افتادم. این ببری خان٬ گاه گداری به جوجه ها و ماهیهای نمک سود همسایه ها ناخونک میزد.  هرچند که همسایه ها چشم دیدنش را نداشتند٬ ولی از هیبت خان دائی کسی حتی جرات (پیشته) گفتن به او را هم نداشت. اما همین همسایه ها٬ دله دزدیهای گربه های ولگردٍ بی چشم و روتر٬ و دریده تر از ببری خان را به پای او میگذاشتند.بیچاره ببری!

ــ قربانت گردم حالا این چه ربطی به موضوع داشت؟

ــ حالا ما همینجوری یه چیزی گفتیم...

+ نوشته شده در یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت 2:0 قبل از ظهر توسط کَل موک |


این اواخر کم فرصت میکنم به اینترنت سر بزنم ٬ که این جای تاسف و خوشبختی فراوان دارد. تاسف از این جهت است که کمتر خدمت دوستان نادیده و بعضا٬ دیدهء بسیار عزیز ی که خواندن وبلاگهایشان٬ مهمترین بهانهء بنده برای آمدن به اینترنت است٬ میرسم. و خوشبختی از این جهت است که خبرهای داغ را ٬ داغا داغ نمیخوانم و بدین سبب است که دل و جگر و روده و قلوه و دیگر جاهای بنده از سوختن در امان می مانند . فی الواقع خبرها را پس از سرد شدن میخوانم. آخر بعضی از خبرها آنقدر داغ هستند! که بعضا بوی حاصله از سوختن تا هفت خانه آنطرفتر هم میرود. چای که نیست که بشود فوتش کرد و هورتی سر کشید! . خوشبختی دیگر این است که کمتر حرص میخورم. از دست کی؟ یکی اش همین مدافعان حقوق بشر ... اینها کلهء مبارکشان را زیر برف کرده اند و دم به ساعت اعلامیه صادر میکنند و محکوم میفرمایند. شیر خام خورده ها خیال میکنند با اعلامیه دادن و نامه های سرگشاده نوشتن به آقای شاهرودی و آقای رهبرمیتوانند مسئلهء حقوق بشر در ایران را حل کنند و با این کار٬ مثلاً قانون عدم اعدام نوجوانان در ایران تصویب میشه٬ نخیر جانم! نمیشه... دست رهبر و شاهرودی و قوهء قضائیه نیست که! یک چیزی هست بنام شریعت مطهر...آن شریعتی که  دختران هشت ساله  را بالغ  و در حد پذیرش مسئولیت زندگی زناشوئی میداند.همان شریعت هم٬ آنها را در صورت ارتکاب بزه و یا جنایت٬ مستوجب زندان٬ اعدام٬ وحتی سنگسار میداند. این حقوق بشریها کلی هم باید خوشحال و ممنون باشند که رژیم٬ به خاطر گل روی مبارکشان٬ اینگونه محکومان را در زندان نگه میدارد تا وقتیکه بیست ساله شدند! اعدامشان کند...

 کسان دیگری که حرص بنده را در می آورند همین مقام عظمای ولایت و جناب شاهرودی هستند... عالیجنابان! شما چرا لی لی به لالای گروهی میگذارید که جیره و مواجبشان را اجنبی هامیپردازند و آب به آسیاب صهیونیزم میریزند؟ چرا بخاطر عده ای معلوم الحال٬  احکام شریعت مقدس را نادیده میگیرید؟ چه معنی دارد؟ چرا لفتش میدهید؟ وقتیکه یک جانی بالفطره (حالا هشت ساله هم که بود باشد!) متهم شد. چرا با پول بیت المال ٬ مانند گوسفند نذری٬ پروارش میکنید و بعد اعدامش میفرمائید؟ شاهرودی جان٬ شور انقلابی گری را از مرحوم خلخالی یاد بگیرید. مقام عظمی٬ شما هم شایسته است که قاطعیت را از مرحوم امام یاد بگیرید. خاطر مبارکتان هست که در سال ۶۷ چگونه محکمه های سه سوالی (و بقول کل جعفر سه سوته) را علم فرمودند و مخالفین را دسته دسته اعدام کردند. همانهائی که استخوانهایشان امروز شده است کابوس حضرتعالی .

دیگر کسانی که حرصم میدهند٬ آنهائی هستند که چند اعدام ناقابل را در بوق و کرنا میکنند و مهرورزی رژیم را زیر سوال میبرند. مگر فراموش کرده اید که امام راحل فرمودند که (اسلام عزیز خون میخواهد). پس معلوم شد که شما بر ضد اسلام موضع گرفته اید. راستش را بگوئید٬ کدام کشور اجنبی جیره و مواجبتان را میپردازد؟

گروهی هم هستند که نه تنها بنده٬ که حرص همه را در می آورند. اینها کسانی هستند که تا از اعدام نوجوانان انتقاد کنی٬ میگویند( اگه یکی از نزدیکان ترا کشته بود٬ باز هم با اعدامش مخالفت میکردی؟) . و با این استدلال قوی سعی میکنند سبعیت رژیم را توجیه کنند. ویا ٬ تا از اعدام دلارا دارابی ابراز اشمئزاز میکنی٬ با طرح این سوال که اگر دختر نبود و زیبا نبود باز هم اعتراض میکردی؟. و با این سوال انسان بودن آدم را زیر سوال میبرند.و کسی که کلموک را نمیشناسد٬ فکر میکند که ما هم دکتر مددی و یا حجت الاسلام گلستانی هستیم که با این دید به زنان نگاه میکنیم . البته ذهنیت مطرح کننده گان این گونه سوالها٬ همان ذهنیت شرع مطهر ٬ نسبت به بانوان است.

آخرین کسی که حرصم را در آورده٬ کل موک است که بعد از اینهمه غیبت٬ تلاش دارد که آسمان و ریسمان را همه در یک پست جمع کرده و به خورد خلق الله بدهد. ایامتان بکام...

+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 8:26 بعد از ظهر توسط کَل موک |