تبليغاتX
کَلموک آقا

کَلموک آقا

افاضات کَلموکانه

اگرچه بنده نه قاضی هستم و نه وکیل مدافع و در واقع از احکام شرعی و عرفی قضا همانقدر اطلاع دارم که مرحوم افلاطون از احکام استبرا‌ء و استنجاء . ولی با تمام این احوال برای تشخیص سره از ناسره ٬ از موهبتی خدادادی که آدمیزاده جماعت ( البته با کمی شدت و ضعف) از آن بهره مندهستند ٬ استفاده می کنم و آن عقل است و شعور . عقل و شعوری که متاسفانه بسیاری از دست اندرکاران جمهوری اسلامی  آن را برای روز مبادا ذخیره کرده اند و از آن استفاده نمی کنند .

باری ٬ آقای عبد القادر بلوچ  در وبلاگشان دعوتی عام فرموده اند تا در مورد هفت تن از بهائیان در بند جمهوری اسلامی نوشته شود . ساده و مختصر عرض میکنم که . در یک کفهء ترازوی قضاوت ٬ بهائیان و در کفهء دیگر جمهوری اسلامی قرار دارند . با توجه به واقعیات ملموس و عینی ٬ از یک طرف بهائیان را می بینم که عموما مردمی آرام ٬ صلحجو ٬ راستگو ٬ شجاع و معتقد به دین خود ( بدین جهت عرض میکنم که بر خلاف شیعیان ٬ جان میدهند و تقیه نمیکنند ) هستند ٬ و از جهت دیگر جمهوری اسلامی را ! و اما جمهوری اسلامی ...

 پروندهء جمهوری اسلامی آنچنان سیاه و قطور است که اگر به طرح و شرح جزئیات بپردازم٬ باید تا ابدالدهر بنویسم و بخوانید .  عجالتا  اجازه بفرمائید تا آخرین دسته گلی که حضرات به آب داده اند و قطعا شما هم از کم و کیف آن با اطلاع هستید را عرض کنم .  جریان مدرک جعلی کردان ٬ وزیر لاحق حکومت مهرورز را عرض میکنم . تعریف قانون از جعل اسناد ٬ در تمام سیستمهای قضائی جهان ٬ بدون استثنا ٬ دزدی و کلاهبرداری است  و جاعل مستوجب عقوبت است . حال از شما میپرسم .

ــ آیا میتوان باور کرد که ٬ دولت و یا حکومتی که در روز روشن ٬ و با کمال بیشرمی ٬ دزد جاعلی را با علم به دزد و جاعل بودنش ٬ وزیرکشور میکند ! آنقدر شرافت و وجدان داشته باشد که بیگناهی را بخاطر منافع و یا اغراض و تمایلات شخصی اش ٬ با اتهامات واهی به بالای دار نفرستد ؟ قضاوتش با شماست ...

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم مرداد 1387ساعت 9:29 بعد از ظهر توسط کَل موک |


گفتم : این  این یارو  میگه که ایران یک موشک فوق مدرنی ساخته که تا شعاع ۳۰۰ کیلوئی ! یا شاید کیلو واتی و یا شاید کیلومتری! نمیدونم !  ( عیب از حافظه بنده است ) . هر تنابنده ای را ! چه روی آب ٬ چه زیر آب ٬ چه در خشکی ٬ چه در هوا و یا حتی ! در فضا ٬ به طرفة العینی به دیار عدم رهنمون میفرماید . و این سلاح در دنیا بی نظیره .

 گفت : بعله ٬ صحیح است . داریم . خوبش را هم داریم ! از این بی نظیرترش را هم داریم . ( تا کور شود هر آنکه نتواند دید !!!) ...

گفتم : فرمایش حضرتعالی ٬ متین و منطقی !!! ولی آخه پدر جان . این فرمایشات ( گههر بار ) از دهان مبارک فرمانده ی محترم کل سپاه پاسداران در آمده ٬  و این میتونه در روابط ایران با کل دنیا اثرات مخرب  و نامطلوبی  بذاره . و این یعنی جنگ . یعنی کشت و کشتار . یعنی فلاکت و بدبختی و ادبار !!!    حالا ببینم ! شما برای این فرمایشتون . دلیلی ؟ مدرکی ؟ سند مستندی ؟ چیزی ؟ دارین ؟؟؟

گفت : دارم ! خوبش را هم دارم ! ببین !؟ وقتی که ما ٬ نظاممون ! رهبرمون ٬ رئیس جمهورمون ٬ مجلس شوربا و خُمره گان مون ٬ دولت مهرورزمون ٬ محلس شورای گنهکارمون (  یا همان شورای نگهبان ) و ... همه و همه ٬ در دنیا بی نظیر و بی مانند هستند . باید هم سلاحمان بینظیر و بیمانند باشه !!!

 گفتم : اخوی ! فراموش فرمودین که بفرمائین که ! در امنیت ٬ رفاه اقتصادی و اجتماعی  ٬ آسایش ٬ نشاط اجتماعی ٬ شور زندگی ٬ عدالت قضائی ٬ قلت فساد اجتماعی اقتصادی و سیاسی ٬ اعتیاد ٬ اعدام  و .... هم در دنیا بی نظیریم .

گفت :  صحیح است ٬ احسنت . فی الواقع اینهائی را که فرمودید ٬ فراموش کردم که بگویم  !!!

گفتم : خودت را ناراحت نکن ! باید هم فراموش کنی ! آخه  ( دروغگو کم حافظه است ) ...

 

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 3:23 بعد از ظهر توسط کَل موک |


از روزی که سفاکان خرد ستیز ٬ این متولیان خراقه پرست مکتب خون و جنون به سرزمین گفتار و کردار و پندار نیک دست یازیدند ٬ تا به امروز ٬  کرور کرور از رشیدترین و شجاعترین  جوانان این مرز و بوم . زمانی به بهانه ی جنگی جنون آمیزکه ٬ اگر چه آغازگر بالفعلش زنجیر گسیخته ای چون صدام بود . ولی آغازگرو ادامه دهنده ی بالقوه اش را میتوان سفاک رویا زده ای چون دیو جماران دانست . در جبهه ها ٬ قربانی هوسهای سودازده ی پیر مردی خرفت و عقده ای شدند و زمانی دیگر .  آنهائی هم که از آن مهلکه جان سالم بدر بردند !  در مسلخ اوین و اوینها ٬ بدست جلادان خون آشامی چون  اژه ای ٬ لاجوردی ٬ ... و دیگر دژخیمانی که در جمهوری اسلامی عددشان لا یعد و لا یحصی ست ناجوانمردانه به قربانگاه رفتند .

هر روز که از عمر این طاعون مجسم میگذرد ٬ سرمایه های مادی و معنوی مملکت بیش ار پیش به تاراج خزان جهل و خرافه و استبداد میروند .

..... این روضه را قلمی کردم که بگویم  : ناجوانمردانه  یعقوب مهر نهاد را هم از شاخه ی زندگی چیدند :

گیرم که مهر نهاد خودِ ریگی باشد ! آیا عبد المالک ریگی ٬ خود زائیده ی سیاستهای قدرت طلبانه ی سفیهانه ی خود رژیم نیست ؟

پ . ن 

 

در وبگردی هایم این عکس دختر یعقوب مهر نهاد را یافتم ...

ننگت باد ای دژخیم ...

+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 10:9 بعد از ظهر توسط کَل موک |


گفتم : صیغه !

پرسید : صیغه دیگه چه صیغه ایه ؟

گقتم که : صیغه ی حالِ استمراریِ  اول شخصِ مفردِ مذکرِ مسلمانِ حشریِ شیعه است !!!

پ ن ــ حالا بالا غیرتاً ٬ بنده را به صُلابه نکشید ! آقا جان ! در طنز مناقشه نیست !!!

 

 

+ نوشته شده در جمعه یازدهم مرداد 1387ساعت 0:36 قبل از ظهر توسط کَل موک |


صحنه  ــ  اطاق کار نیمه تاریکی با میز تحریری که با یک چراغ رومیزی روشن است و پشت آن ( سام ) ٬ در حالی که قلمی بین انگشتانش نگاهداشته  ٬ و دستهایش را در موهایش فرو برده ٬ بر روی دسته ای کاغذ سفید خم شده و در حال فکر کردن است . پس از لختی سر بر می آورد و شروع به نوشتن میکند . ( در همین حین ٬ کسی در پشت صحنه . آنچه را که سام مینویسد ٬ برای تماشاچیان میخواند ) ...

ــ خوب بهتره که شروع کنم . بذار اول عنوان رو بنویسم . اسمش رو میذارم ( نمایشنامه در یک پرده )

صحنه ــ بارگاه خلیفه . سالن بزرگی مزین به انواع پرده و مجسمه و قراول و یساول . با تخت مرصعی در صدر که بر آن تخت مرصع ٬ خلیفه نشسته است ٬ در سمت راست او فرمانروای قدرتمند امپراطوری قمر . و وزیران ایمن و ایسر ٬ در چپ و راست آنها ٬ بر تختهائی مزین به لعل و زمرد نشسته اند . از ذیل تا به صدر بارگاه ٬ اعیان و اشراف در دو خط موازی ایستاده اند . در همین حال مباشر خلیفه وارد میشود و پس از رسیدن به پای تخت . تعظیم غرائی مینماید .

خلیفه :  احمدک ٬ هان ! چه خبر آوردی ؟

اجمدک : قربان خاک پای جواهر آسای شما گردم . اوضاع بسیار قاراشمیش است . هرچه به این اجانب زبان نفهم ٬ به لسان عربی فصیح میگوئیم که ۳+۳ ٬ مانند ۱+۵ نتیجه اش ( شیشه ) حالیشون نمیشه . همین روزهاست که سرمان هوار شوند و کاسه و کوزه هایمان را به هم بریزند .

خلیفه قدری متفکرانه ریشش را میخاراند و سپس سر بلند میکند .

خلیفه :بروید از جانب ما به مردم بگوئید که آبروی خود مان را میریزیم و جام زهر را سر میکشیم و قطار ترمز بریده را متوقف میسازیم .

سپس ناگهان سرش را بلند میکند و سام ( نویسنده نمایشنامه ) را مخاطب قرار میدهد

خلیفه (با دلخوری و اندکی غضب ) : هی عمو سام این دیالوگ آخری رو عوضش کن . بد جوری بوی غلط کردم میده .

سام ( با تعجب) : ایکس کیوز می؟ عجب پرسوناژ پر روئی هستی ! عوضش نمیکنم . این منم که تصمیم میگیرم که داستان چه جوری تموم بشه.

خلیفه در حالی که از جایش بلند میشود . با عصبانیت : حالا که اینجور شد دیگه بازی نمیکنم !

سام : مگه دست خودته که بازی نکنی ؟

سام دستش را داخل صحنه میبرد تا خلیفه متمرد را سر جایش بنشاند . که خلیفه از شدت غیض و غضب دست سام را گاز میگیرد . سام عصبانی میشود .

سام : حالا که اینطور شد از خیر نمایشنامه گذشتم .کاغذ را مچاله میکند و در سطل زباله می اندازد .

پرده می افتد . و همه چیز تمام میشود ...

+ نوشته شده در جمعه چهارم مرداد 1387ساعت 12:35 بعد از ظهر توسط کَل موک |