پای درد دلهای سردار رادان (شرکت سهامی خاص) . با مسوو لیت بسیار بسیار محدود .... آقا جان !؟ خانم جان !؟ شما چرا ملتفت نیستین؟باور بفرمایین بنده حق داشتم این فرمایشات رو بفرمایم!!راجع به چی صحبت میکنم!؟ همین جریان چکمه و تبرج رو عرض میکنم دیگه!؟ به چه دلیل!؟ به دو دلیل عمده!..دلیل اول اینه که ..حالا فرقی هم نمیکنه که ٬ شما در چه موقعیت فرهنگی٬ اجتماعی ٬ علمی٬ سیاسی ٬ و یا فکری هستید ! حالا میخواهید پرفسور علی جوان (کاشف لیزر هلیومی) باشید یا ابن سینا !! فیروز نادری ( مدیر پروژه ی مریخ ناسا ) باشید و یا بیرونی !! میر فطروس باشین و یا خیام! ..اون دانشمند شانزده ساله ای که تو زیرزمین خونه شون نیروی هسته ای درست کرده ٬ باشین و یا کلموک .! .هر که میخواهید باشید؟!هیچ فرقی نمیکنه !!؟؟ همه ی شما ! با هر بظاعت علمی و فکری ! نهایتن ٬ ما فکر میکنیم که بچه هستید و ناقص العقل ٬ و به همین دلیل هم ٬ به کسی نیاز دارید که (ولی) تون بشه و به شما بگه که !با کدوم پا باید وارد مستراح بشین و با کدوم پا خارج .! ؟ یکی باید باشه که به شما عوامها حالی کنه که ! هر سوراخی ٬ دعای مخصوص خودش رو داره و اگه یه وقت خدای ناکرده ! دعای عطسه را بجای دعای گوز ٬ خوندید !! از جمله کسانی میشید که سوراخ دعا را گم کرده اید ٬ و ممکنه که خدای ناکرده ٬فرسنگها از بهشت دور بشین !! واما دلیل دوم !..ببم جان ٬ به چه زبونی به شما بگم که ٬.مرکز ثقل ٬ تفکرات ٬ و فلسفه ی وجودی ما ٬ از نبم وجب ٬ زیر ناف رو شامل میشه ٬ تا یه وجب بالای زانو ..آقا جون !؟٬ آخه شما چرا التفات نمیفرمایین!؟. همین فرو رفتن ٬ پاچه ی گرد و قلنبه ی شلوار جین ٬ به درون ساقه ی سفت و سخت و چرمین چکمه . چقدر ما رو حالی بحالی میکنه ٬. حالا رابطه ی چکمه و تبرج رو ملتفت شدین؟.......... یک شبی رادان٬ دلیر خوش زبان داد هشداری به جمله بانوان کرد نطقی ٬ آنچنان با آب و تاب تا کند دلهای نسوان را کباب از تهاجم های فر هنگی بگفت از چک و تی پا و اردنگی بگفت از تبرج ٬ گفت و از شلوار ها چکمه ها ! و از قر و اطوار ها پاچه در چکمه فرو کردن خطاست ای عزیز٬ این کار٬ کار قرتیاست پاچه ی شلوار ٬ در چکمه فرو چون کنی جرم وگناهست ای عمو ورد انکحتو ٬ نخواندندی هنوز میکند شلوار در چکمه سپوز پاچه در چکمه وطی چون میکند این دل رادان ٬ را خون میکند چکمه ها اعضایمان شق میکنند پایه ی ایمانمان لق میکنند این بگفتم تا بدانی ای عجوز کارها با ظاهرت دارم هنوز هر که چکمه ٬ پا کند از با نوان میکنم زندانی او را بی امان.......
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 11:11 بعد از ظهر توسط کَل موک |
در باغچه خلوت تنهایی من گل نو میدی شکوفا شده است . بر چمنزار رخم . که بر او ٬ لشکر بی رحم خزان تاخته است . از ابر سراسر غم چشمان ترم ٬ خون بی رنگ دلم می ریزد.. بوی سنگین قفس ٬ بال و پر میشکند٬ مرغ رنگین رهایی ها را ! چه هوا سنگین است ؟ بوی پوسیدن من می آید ..
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 0:1 قبل از ظهر توسط کَل موک |
ـــ حالا بیایید و خانومی کنید و یه جوری کارمونو راه بندازین . بخدا ثواب میبرین . پدر٬ با گردنی کج٬ و با لحنی آمیخته از التماس و بلاتکلیفی گفت: ــ آخه خانم جون بچه ام الان مریضه ! یه ماه دیگه رو میخوام چیکار؟ ببین خانوم٬ ما اهل اینجا نیستیم . . فردا صبح بایدسر کار باشم . تازه کارمون اینجا که تموم بشه ٬ باید ۱۲۰کیلومتر بکوبم تا برسم خونه .حالا شما بیا و خانمی کن و با دکتر صحبت کن .شاید قبول کرد.!؟ منشی در حالیکه همچنان سرش پایین بود و خودش رو با کاغذهای روی میز مشغول نشون میداد گفت: ــ خوب چرا همون جایی که زندگی میکنین نمی برین دکتر ؟ ــ آخه خانم جون ٬ اونجا یه منطقه ی صنعتیه .! دکتر نداریم.! یه درمونگاه داریم با یه دکتر بنگلادشی.!که اونم هر رو از بر تشخیص نمیده.! خانم جون بخدا دخترم داره از دست میره. تورو خدا ببین تو چه حال و روزیه؟ خانم منشی که خبرهْ کار بود و هر روز هفت ٬ هشت ٬ دهتا از اینجور آدمای سمج رو دک میکرد . در حالیکه اووفففی از سر بیحوصلگی می کشید ٬ و سرش رو به راست وچپ میچرخوند.. سرش رو بالا آورد تا تیر خلاص رو بزنه ! که چشمش به چشمان معصوم دختر چه ی لاغر وزردانبویی افتاد که بادکنک صورتی رنگ بزرگی رو به سینه اش میفشرد و با گونه های گلگون شده از تب ٬ در حالی که هر از چند گاهی سرفه ای میکرد ٬ افتاد و هری دلش ریخت پایین . دخترک ٬ اون رو یاد دخترش انداخت ....نگاه بی حوصله ای به چشمان پدر انداخت و گفت: ــ آقا ٬ من هیچ قولی بتون نمیدم . سعی خودمو میکنم ٬ وبه طرف اطاق معاینه رفت . در حالیکه نجوای پدر٬ که . مسلسل وار تکرار میکرد رو میشنید که . خدا از خانمی کمتون نکنه.خدا به شما عمر و عزت بده . داغ عزیزاتو نبینی . و...... پدر ٬ دست دخترش رو گرفت و با زنش ٬ که تا آن لحظه کنارشون ایستاده بود و با نگرانی تماشاگر مبارزه شوهرش با منشی بود ٬ بطرف دو تا صندلی خالی رفتند و خودشون رو ول دادن روی اونها . زن در حالیکه سعی میکرد صداشو پایین بیاره٬ نجوا کنان تو گوش شوهرش گفت : فقط مونده بود که دست و پاش و ماچ کنیم . کسی نیست به این پتیاره ی ایکبیری بگه آخه منشی دکتر بودن اینهمه ناز و افاده داره؟ حالا رفته خبر مرگشو بیاره..ناز وادا طبق طبق سگا به دورش وق و وق.هرکی ندونه فکر میکنه پدرش اوتول خان پشکل فروشه . زن در حال غر زدن بود که منشی ٬ از اطاق معاینه بیرون آمد ٬و با نگاه پیروزمندانه ای٬ همچون نگاه فاتحی مغرور..و با صدایی بلند ٬ بطوریکه همه ی مریضا بشنون گفت : آقا نمیدونین چقد مکافات کشیدم تا تونستم دکترو راضی کنم ! ؟ دکتر آخر وقت شما رو میبینه..پدر و مادر ٬ با خوشحالی از جاشون بلند شدن . پدر٬ و اینبار مادر نیز ٬ در حالیکه مرتبا به جون منشی دعا میکردند بطرفش رفتند . پدر خم شد تا دست منشی رو ببوسه ٬ که بسرعت دستشو پس کشید و گفت: آقا ٬ خانم ٬ خواهش میکنم ٬ وظیفه ام بود ٬ بفرمایین بشینین . وبعد در حالیکه نگاه های حق شناسانه حاضرین بدرقه اش میکردند ٬ با رضایتمندی زیادی پشت میزش نشست........ * * * * * * * * * ـــ آقا نوبت شماست ٬ بفرمایین ..... شنیدن این ٬ جمله برای پدر ٬ که شدت انتظار داشت کلافه اش میکرد از هر آوازی دلنشینتر بود .مثل فنر از جا جست و در حالیکه دخترش رو بدنبال خودش میکشید ٬ بهمراه مادر وارد اطاق معاینه شدند . دکتر میانسالی با موهایی جوگندمی ٬ چشمانی پف کرده و چهره ای خسته ٬ با لبخندی زورکی ٬ خوشامدی گفت و دعوت به نشستنشون کرد .دکتر نگاهی به صورت لاغر و رنگ پریده ی دخترک ٬ که بادکنک گنده ی صورتی رنگش رو بغل کرده بود انداخت و پرسید : دخترتون مریضه ؟ پدر و مادر هردو یکصدا گفتند آره آقای دکتر . والا چند روزیه که ............دکتر حرفهای پدر رو قطع کرد و با صدای خسته ای گفت : ببین پدر جان ٬ من از صب تا حالا دارم مریض میبینم ٬ و خیلی خسته ام. اگه اجاره بفرمایید ٬ سیگار ی بکشم ! چند دقیقه ای استراحت کنم ٬ بعد دخترتون رو معاینه کنم . اگه از دود سیگار ناراحت میشین میتونین تشریف ببرین اطاق انتظار تا صداتون کنم . !و بدون توجه به تعارفهای پدر و مادر دختر که قاطی هم بگوشش میرسید . ....اختیاردارین ...نه ناراحت نمیش......همینجا میششی....ن....و .....سیگاری گیراند و با ولع بسیار٬ پک عمیقی زد ٬ و با لذت زیاد ٬ دود را با فشار از دهان و بینی بیرون داد . و همانطوریکه سیگار گوشه ی لبش بود. چشماش رو بست٬ دستاش رو پشت سرش گذاشت ٬ و به پشتی صندلیش تکیه داد ......پدر آنچنان غافلگیر شده بود . که فرصت انجام هیچگونه عکس العملی رو پیدا نکرد . همه چیز بسرعت برق اتفاق افتاد .بادکنک گنده ی صورتی رنگ٬ که از دست دخترک جدا شده بود ..........دکتر٬ با چشمانی بسته و سیگاری بر گوشه ی لب ....پرواز بادکنک بسمت دکتر...نشستنش بادکنک بر روی سیگار....انفجار....سرنگو نی دکتر و ...... پدر تنها چیزیکه توانست بگوید( آآآآآآآآ ) یی بود که در گلویش خفه شد . چند لحظه ای طول کشید تا پدر و مادر دخترک از شوک بیرون بیان و متوجه جریان بشن . هردوشون بطرف دکتر که روی زمین ولوشده بود ٬ دویدن . زن با پنجه ی دستاش رو صورتش کوبید : وای خدا مرگم بده ٬ دکتر رو کشتیم . حالا چه خاکی سرمون کنیم؟ وای بیچاره شدیم.......پدر تشر زد که : یه دقه آروم بگیر زن ! بذار ببینم چه خاکی بسرمون شده ؟ ..پشت دستشو با زبونش خیس کرد و جلوی بینی دکتر گرفت تا از نفس کشیدنش مطمان بشه . سرش رو بلند کرد و به زنش گفت : نه شکر خدا چیزی نیست.فقط از حال رفته !! .تا نیافتادیم تو هچل بیا در ریم.!!! بسرعت از اطاق معاینه زدن بیرون . در حین بیرون رفتن . پدر ٬ به منشی گفت :(خانوم ٬ آفای دکتر غش فرمودن)..و با عجله از مطب خارج شدند .....
ـــ آقا جون منکه گفتم ! دکتر مریض ٬ بدون وقت قبلی قبول نمیکنه . این مریضایی که میبینی از یه ماه قبل نوبت گرفتن . شما هم میتونین نوبت بگیرین یه ماه دیگه تشریف بیارین .
+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم آذر 1386ساعت 2:27 قبل از ظهر توسط کَل موک |
س.ن*۱-خواندن این پست برای کودکان زیر ۱۲۰ سال ممنوع است
س.ن۲-بالغین ۱۵ سال به بالا میتونن این پست رو بخونن بعد از مدتها دوری ٬ تا خواستیم آستینهای کلموکیمون رو بالا بزنیم و با یک اظهار لحیه ی درست و حسابی ٬ یکی از مشکلات مهم جهانی ٬ ویا لا اقل منطقه ای رو ٬راست و ریست کنیم . دوستی از ینگه دنیا به ما زنگ زد و اتفاق جالبی ٬ که همین اواخر در شهرشون واقع شده ٬رو با آب وتاب بسیار برام تعریف کرد.از آنجا که دیدم این جریان هم مایه ی انبساط خاطر است و هم میتوان از آن درسهای مهم اجتماعی ٬ فرهنگی ٬ سیاسی و........گرفت . فلذا گفتیم جریان را بجهت عبرت اولو الا لباب درج کنیم تا شاید توشه ای بجهت آخرت حاصل شود . مردی مقداری بنزین اضافه داشت که نمیدونست با اون چکار کنه؟ مدتی که فکر کرد دید بهترین و راحتترین کار اینه که اون رو توی توالت خونه اش بریزه . (بدون توجه به آلودگی محیط زیست)..الغرض!در حال ریختن بنزین ٬ یادش میاد که (واجب المبال شده) و یا (به زبان آدمیزاد) دستشویی داره......القصه. بعد از ریختن بنزین ٬ میشینه تا محیط زیست رو آلوده تر کنه. از بد حادثه طرف سیگاری بود . سیگاری آتش میزنه و میره تو عالم هپروت . خلاصه لفتش ندم . انداختن کونه ی سیگار در کاسه ی توالت همان ٬ و .....همون جایی که٬ مال خیلی ها ٬ بعضی وقتا ٬ بدون آتش میسوزه٬ مال این بابا ٬ با آتش واقعی سوخت... ماهیتابه ٬ با دسته و تمام متعلقاتش... یا بهتر بود میگفتم . ( ماهیتابه با تمام معلقاتش) ..حالا فکر نکنید داستان تموم شده ها !..!نه!! هنوزمونده.! زنگ میزنن ۹۱۱ . گروه امداد میان . اون بابا رو روی برانکارد میذارن تا به آمبولانس منتقلش کنن . در طول راه جریان چگونه سوختنش رو برا گروه امداد تعریف میکنه . امداد گرها آنچنان خنده شون میگیره که از شدت خنده دستاشون شل میشه و اون بابا رو از رو برانکارد میندارن زمین و پاش رو میشکونن.......و انتهای داستان....... درس شماره۱-اونهایی که سیگاری هستید ٬ لطفان بنزین اضافه تون رو توی توالت خونه تون نریزید (قابل توجه هم میهنان عزیزم) درس شماره ۲-اونایی که سیگاری هستند و اصرار دارن که بنزین توی توالت بریزن و محیط زیست رو آلوده کنن. دو راه دارن . یا سیگار کشیدن رو ترک کنن ٬ و یا توالت رفتن رو درس سیاسی شماره ۳-قابل توجه حضراتی که بنزین ٬ نفت ٬ و دلار به گاله ی . سوریه ٬ فلسطین و لبنان میریزن...!!! نگو که به من نگفتی ها!!!!!!!! د.ن*۲- مخمل بانو جان ٬ عمو اروند گرامی ٬ احمد آقای عزیزم . از اطلاعات کلموکیتون بینهایت سپاسگذارم . بخدا نمیدونستم که کلموک بینوا اینقد مشهوره که حتی کشوری داره ٬ و یا منبع تغذیه ی مردمان سخت کوش و مظلوم جنوب کشورمون هست . (دنیا رو آب میبره.کلموک رو خواب میبره) د.ن۲-عمو اروند جون. داداش . انصافن خوب بلدین که چطور ته دل آدمو خالی کنین ..!! (پیازهارو تفت بدین. پوست کلموک بینوا رو قلفتی بکنین ٬ حلقه حلقه ببرین و.....) آقا ما چه هیزم تری به شما فروختیم؟ نه ! شما بگین٬ ! این چه آوازیه که یاد مستا میدین؟؟؟؟نه آقا !! مطلب خیلی جدی شد.! باید یه فکر اساسی کلموکی کرد........ ۱*-س.ن-همان مقدمه ٬ و یا به عبارتی (سرنوشت است) ۲*-د.ن-همان پی نوشت ٬ و یا به عبارتی (دم نوشت است)
+ نوشته شده در سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 12:14 بعد از ظهر توسط کَل موک |
یک نکتهء کلموکی
بعضیها تصور میکنن که با پوتین. میتونن شب رو راحت بخوابن . ولی فی الواقع وقتی به اشتباهشون پی میبرن که دیر شده و پاهاشون بوی مردار گرفته .
+ نوشته شده در یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 11:14 قبل از ظهر توسط کَل موک |
بعد از اون جریان حمله ی قندونی به کلموک ، اون بنده ی خدا کمتر دم پرمون پیداش میشه ، و سعی می کنه که تا اونجا که می تونه ازمون دوری کنه ! هرچی هم سعی کردیم که با این دلیل و استناد که آفا جون این روش بزرگان و وزراست که قندون به کله ی مخالف میکوبن و تازه گاز هم میگیرن و تو باید خدا رو شکر کنی که از قندون و گاز فقط قندونش بهت رسید ، و شما هم مثل ضارب و مضروب مشهور میشین و اسمتون سر زبونها می افته.! و از این دست خزعبلات از دلش در بیاریم ، نشد که نشد.سعی کردیم با ننه من غریبم بازی سر و ته قضیه رو هم بیاریم، فلذا گفتیم که ، کلموک جان ،میدونی که ما بعد از مدتها در بدری و خانه بدوشی ، اجاره نشین شدیم و دوست نداریم که صاحب خونه بخاطر هارت و پورتی که نه به درد خدا می خوره و نه بدرد بنده هاش!با خزعبلاتی که رنگ و بوی براندازی مخملی میده، جل و پلاسمون رو بندازه تو خیابون ،آقا افاقه نکرد که نکرد !! تا اینکه امروز غروب در حالی که پشت میز کارمون نشسته بودیم و مشغول رتق و فتق امورات مملکتی و جهانی بودیم ،عین اجل معلق،در حالی که دستاشو چلیپا وار به سینه گذاشته بود ظاهر شد و با لحن مظلومانه ای که دل سنگ رو آب میکرد گفت: آقا اگه قول بدین که سنگی،کلوخی ،قندونی،چیزی بطرفمون پرتاب نفرمایین! یه مطلبی رو که همچین داره منو قلقلک میده عرض کنم و برم ! گفتم بگو پدر جان ! گفت آقا مگه تو شرع مقدس سگ نجس نیست؟ گفتم چرا هست! گفت پس چرا برادر مکتبیمون ،ملیونها پول این ملت رو که میشد به هزار دردبی درمون زد داد و چندتا سگ خرید که ازش محافظت کنن ؟ گفتم چون عوامی و بیسواد ملطفت مطلب نمیشی ! پدر جان ، سگها و ایضا کفاری چون کاسترو و پوتین ، تا وقتی که در خدمت اسلام و مسلمینن پاک و منزه هستند ! نگاه عاقل اندر سفیهی به من انداخت و رفت...
+ نوشته شده در شنبه سوم آذر 1386ساعت 9:1 قبل از ظهر توسط کَل موک |
ازآنجا که راسته کلموکیان همیشه مثبت فکر میکنن ٬ این کلموک آقای ما هم٬ عوام و خوش خیاله ٬جون به جونش کنین عوام و مثبته ٬ و هیچ کاریش هم نمیشه کرد. استدلال ها ئی هم که میاره ٬فی الواقع بسیار محکم و محکمه پسنده . اخیرا هم هی چپ میره ٬ راست میاد ٬ دعا بجان دیکتاتورها میکنه و از خدا میخواد که عمر و عزتشون رو زیاد کنه و اونهارو در کنف حمایتش محفوظ بداره . هرچی بهش میگم ٬ پدر جان دست بردار . اینکارا آخر و عاقبت نداره . یه وقت دیدی مردم فکر کردن که ما از این دیکتاتورها جیره ای ٬! مواجبی ٬! چیزی میگیریم ... اصلا تو کت مبارکش نمیره . میگه آقا ٬ مگه شما فرمایشتون این نیست که حکومتهای خود کامه ٬عامل ایجاد فقر و فساد و فحشا و اعتیادن ؟ میگم آره... میگه فدای سبیل مبارکت گردم !! خوب نکته همینجاست!؟ میگم حالا میشه یه جوری بگی که ما هم شیر فهم شیم . میگه آقا جان٬ همین فقر و فساد وفحشاست که این همه سوژه بکر میده به اینننهههمه شاعر و نویسنده که میتونن شعرای نغز و داستانهای زیبا و دلنشین بسرایند و بنویسند . آخه اگه این بدبختیها نباشه ٬ همه مجبور میشدن که فقط از گل وبلبل وعشق و عاشقی چیز بنویسن.! حالا شما بفرمایین ٬ زندگی با یه نوع سبک نگارش ٬ کسل کننده نمیشه ؟ وانگهی ! فقط بین دیکتاتورها آدمایی پیدا میشن که با همه ی حقارتشون فکر میکنن که خدا هستند ٬ خوب این هم سوژه میده به کاریکاتوریستها ٬که از قبل این به نون و نوا برسن . از طرف دیگه نشریات و رادیوهای استکباری غرب هم فی الواقع به برکت وجود همین حکومتهاست که به مخالفین ٬ شبه مخالفین . و حتی بعضا . موافقین این نوع حکومتهای مستبده .( بواسطه ی منافعشان) ٬ بودجه و امکانات میدن ٬ تا این بندگان خدا هم بتونن نان و پنیری جلوی زن و بچه هاشون بذارن .باز هم بگم؟ میگم تا حالا هرچی که دل تنگت خواست بگی٬ گفتی ٬ باز هم بگو ! میگه قربانت گردم فقط از سر غیض اون سبیل مبارک رو نجوین که دستپاچه می شم .! میگم بگو خلاصم کن ! میگه اگه اینا نبودن که ما صد سال دیگه هم نمیتونستیم جایزه ی نوبل و قلم طلایی بگیریم و مایه ی افتخار مملکتمون بشیم ....قندان کلموکی را آنچان بطرفش پرت کردم که صدای دینگش در اومد.. ولی خودمونیم !؟ پر بی راه هم نمی گفت ها؟ شما چی فکر می کنین؟ .
+ نوشته شده در پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت 10:15 قبل از ظهر توسط کَل موک |