بعد از حل و فصل مشکلات عدیدهء اجتماعی٬ اقتصادی٬ فرهنگی٬ سیاسیٍ ممالک محروسه و ایضا غیر محروسه٬ پس از تناول یک پرس آبگوشت بزباش چرب و چیلی و نوشیدن دو سه لیوان چای دبش جعفر آقائی٬ مطابق معمول روزانه ٬ پشت میز کارمان٬(چنانچه افتد و دانی(!) ) مشغول چرت زدن کلموکانه مان بودیم. و ایضا دو سه متر آنطرفتر٬ کل جعفر نیز با شرائطی مشابه مشغول انجام همین عمل مستحب خدا پسندانه بود .که! ــ مانور یعنی چی؟ . این سوال بی ربط با صدای نکرهء کل جعفر٬ چرت کلموکیمان را از بیخ و بن کان لم یکن کرد. اول فکر کردیم که این سخن زائدهء بخارات ناشی از پرخوری و امتلاء معده ایشان میباشد و کل جعفر خواب میبینند٬ فلذا نادیده انگاشتیم. اما سوال پشت بندشان٬ هرچه را که رشته بودیم پنبه کرد... کلموک آقا خوابید؟ ــ بله ببم جان٬ یه عمره که خوابیم(!) . ــ آقا جان ٬ مانور یعنی چی؟ ــ (اصطلاح نظامي ) یعنی اجرای عملیات جنگی. فن رهبري دسته هاي نظامي در يک منطقه و آن عبارت از اين است که در حدود ماموريت محوله کليه وسايل خود را به روي دشمن تمرکز دهند، حتي الامکان از روي غافلگيري دشمن و تامين قواي خودي . (فرهنگ فارسي معين ). ــ آقا جان٬ حضرتعالی مستحضرید که حقیر امی و بیسواد است ٬ پس خواهشاً طوری بفرمائید که شیر فهم شویم. مانور٬ یا رزمایش٬ گونه ای تمرین نظامی است. همانگونه که یک بوکسور و یا یک کشتی گیر٬ پیش از انجام مسابقه تمرین میکنند٬ یک تیم نظامی هم هر چند وقت یک بار تمرین جنگی میکند. در این گونه تمرینها٬ یاد میگیرند که چگونه حملات احتمالی دشمن را پاسخ داده و متقابلا به دشمن ضربه های مهلک وارد کنند. و بدین طریق جهت مقابله با دشمنان آمادگی لازم را کسب میکنند. یعنی میخواهید بفرمائید که مانور اقتدار و امنیت نیروی انتظامی اصفهان یعنی اینکه میتوان در توضیحات شما٬ بجای دشمن کلمهء (مردم) را نوشت(!) ـ کل جعفر جان٬ لازم نیست شما زحمت بکشید. آقای عظما خودشان چندین سال است که زحمت انجام این کار را تقبل فرموده اند...
+ نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت 11:17 بعد از ظهر توسط کَل موک |
در نظر داریم تا از میان اخبارگوناگون غیر رسمی و تایید نشده ای که به روابط عمومی کلموک آقا ارسال میگردند! آنهائی را که از اهمیت بیشتری برخوردارند٬ به استحضار مبارکتان برسانیم ...
ــ اخبار تایید نشده حاکی از آنست که وزیر کشور ٬ با هماهنگی وزیر اطلاعات٬ در تصمیمی عجولانه٬ اقدام به خرید یکصد هزار تن داروی نظافت از کشور چین نموده اند. بنا بر اظهارات مقام آگاهی که نخواست نامش فاش شود٬ این تصمیم به دستور مستقیم آقای عظما به وزیر اطلاعات صورت گرفته است. یکی از تحلیل گران سیاسی ٬اجتماعی٬ اقتصادی که نخواست نامش فاش شود گفت: قطعا این مقدار داروی نظافت٬ برای نظیف کردن آقای عظما٬ آقای احمدی نژاد٬ ویا رژیم اسلامی خریداری نشده است٬ چه(!) برای نظیف کردن اینها به ارقامی نجومی از این دارو نیازخواهد بود.پس باید کنکاش نمود و علت اصلی را پیدا کرد. آقای (ج.ر )٬ کارشناس امور سیاسی که در خارج از کشور زندگی میکند و نخواست که نامش فاش شود گفت: تقاضای خرید این کالا٬ بدین جهت بوده است که آقای عظما٬ پس التهابات اخیر٬ به این نتیجه رسیده اند که بایستی جند نفر خودی در حمام اوین و یا رجائی شهر خود کشی شوند... العهده علی الراوی
+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 9:48 بعد از ظهر توسط کَل موک |
بعد التحیه... امروز کلموک آقا ٬ به قاعدهٌ سه مثقال وزن کم فرمودند.بله!؟ نخیر! نقل (رژیم) و این حرفها نیست. آخر هیکل رشیدی که از سه سیر گوشت ودوسیر استخوان تشکیل شده باشد که رژیمی نمیشود که٬ قربانتان گردم!؟ قضیه از این قرار است که کلموک آقا جانمان را دندان کشیدند . ( بعــله٬ امروز دندانِ آسیایِ کوچکِ شمال غربی کلهُ مبارکِ کلموک آقا را کشیدند) . برای آنهائیکه متعلم به علم جغرا فیا نیستند معروض میدارد که ( دندانِ آسیایِ کوچکِ فک ِ بالای سمتِ چپ حضرت کلموک آقا را عرض میکنم) . دیروز که جنابشان از خواب ناز بیدار شدند٬ لپ مبارکشان به قاعدهء یک پرتغال درشت ورم فرموده بودند . هرچند که یک وری تپل شده بودند ولی انصافا خوشتیپ تر شده بودند تا جائیکه میخواستم از دکتر خواهش کنم که اگر میشود یک جوری درد را به خواباند ولی ورم را نگه دارد(!) که پشیمان شدم. از شما چه پنهان٬ یاد اتفاقی افتادم که برای حاج آقا (سید علی آقای منتظر الظهور) امام جماعت مسجد محل مان افتاد که روزی٬ وقتی که به مبال تشریف میبرند٬ زنبوری ناکجا آبادشان را نیش میزند و موضع شریفشان بقاعدهء چماقی متورم میشود٬ و اینکه عیال حاجی به دکتر التماس میکرد که "دکتر جان ترا بخدا دردش رو بخوابون ولی ورمش رو نخوابون"٬ و اینکه بنده این جریان را برای کلموک آقا تعریف کردم٬ واینکه وجود مبارک کلموکیشان با چنان غیظی به بنده نگاه فرمودند که تا یک هفته از ترسمان دم پرشان پیدایمان نشد...و باقی ماجرا... بعـله ! داشتم میگفتم که تا صورت ورم کردهء کلموک آقا را دیدم! قند توی دلم آب شد. هی خدا خدا میکردم که دندان عقلشان باشد ولی متاسفانه نبود. از شما چه پنهان٬ مدتی است که وجود مبارکشان راترغیت می کنم که دوتا و نصفی دندان عقلی را که دارند بکشند اما زیر بار نمیروند. آخر شما بگوئید٬ عقل به چه درد انسان مقلد میخورد(!) وقتی که مرجع تقلیدش به جای او فکر میکند و (من القماط الی المماتش) را٬ از لحظه ای که بیدار میشود تا لحظه ای که کپهء مرگش را میگذارد به او میگوید که چه باید بکند و چه نباید بکند؟ انصاف بدهید٬ وقتی که از امام جمعهء مسجد دارغوز آباد تا خود آقای عظما ٬ حتی بول و غائط امت مومن را زیر نظر دارند و نگران آنند که مبادا خدای ناکرده بخاطر عدم انجام اسستبراء و استنجاء٬ ستون کون و مکان بلرزه در آیدو مومنین به جای بهشت از درک اسفل السافلین سر در بیاورند٬ عقل و شعور به چه درد مومنین میخورد؟... ولی به خرج مبارک کلموکشان نمیرود که نمیرود؟ مقام کلموک آقاییشان در پاسخ این براهین مبرهن و دلایل متقن ٬ تنها نگاه عاقل اندر سفیهی به ما می اندازند٬ لبخندی میزنند و سر مبارکشان را تکان میدهند... تنها همین و لا غیر(!) بعد النگارش : حالا چطور ما از دندان پوسیدهء کلموک آقا وارد مباحث پوسیدهء دیگری شدیم؟ بنده که مقدمتاً عرض کرده بودم که "همهء راه ها به قم ختم میشوند!!!"
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 1:22 قبل از ظهر توسط کَل موک |
هرچه بیشتر ٬ نام شخصیت های معروفی را که از آنها خاطرات بیشتری دارم را با عنوان ( زنده یاد ) میشنوم! میفهمم که به زنده یاد شدن خودم نزدیکتر میشوم !
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 6:46 بعد از ظهر توسط کَل موک |
میشه لطفا تحریم بفرمائید!؟
اگه نمیتونید٬ به هر دلیلی برای تظاهرات بیرون برید! اگر به هر دلیلی نمیتونید اعتراض فیزیکی بکنید!اگه به هر دلیلی نمیتونید!!!... میشه لطفا ٬ برای کمک به جنبش ضد استبداد٬ لااقل! شرکتهای یاری رسان به جریان کودتا را تحریم بفرمائید... لطفا این محصولات را تحریم بفرمائید
+ نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 8:44 بعد از ظهر توسط کَل موک |
فرمایشات مکرر رئیس جمهور بیست و چهار میلیونی و بسیار محبوب کشورمان در مورد "هولو"کاست و ایضا٬ توصیف وزیر سوگلی خویش به "هلو"(!) بنده را بفکر انداخت که باید ارتباطی میان ایشان و هلو باشد . در این افکار غوطه ور بودم که داستانی به یادم آمد. این داستان٬ ویا بهتر است که بگویم "جوک" را برایتان تعریف میکنم٬ آورده اند که ٬ یکی از بازدید کنندگان باغ وحشی در گوشه ای از دنیا٬ هنگامیکه به قفس میمونها رسید. مشاهده نمود که یکی از میمونها٬ هر چیز خوردنی را که برایش می انداختند پیش از خوردن در ماتحت خودش فرو میکرد و سپس آنرا میخورد! آن مرد (ویا شاید آن زن!؟) مدیر باغ وحش را خواست تا راز این کار را بر او فاش سازد. مدیر مسئول گفت: روزی بازدید کننده ای "هلوئی" را در قفس انداخت و این میمون آنرا بلعید. ولی هنگام پس دادن ٬ او را دردی به مراتب شدیدتر از درد زایمان فرا گرفت و آزار بسیار بدید. پس ٬ از آنروز به بعد٬ هر آنچیزی را که برایش می اندازند! اول قیاس دفع آنرا برآورد میکند! و پس از کسب اطمینان از قابل دفع بودنش آنرا تناول میکند... دعای ماه رمضان: خداوندا٬ بخاطر جلوگیری از فنای ایران و ایرانی ٬ ترا قسمت میدهم که به رئیس جمهور بیست و چهار میلیونی و محبوب کشورمان(!). و همچنین آقای عظمای عزیز و محترممان٬ به اندازهء میمون فوق الذکر عقل و شعور عطا بفرما تا پیش از خوردن هر شکری(!) قیاس دفع آنرا در نظر بگیرند!!! الهی آمین...
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 1:51 قبل از ظهر توسط کَل موک |
به آدینه برخواند خطبه "ولی" تـر و فـرز و چـالاک بـی مـعـطلـی فروبافت با سـادگی آسمان به رسم همیشه به صدریسمان بگـفت از علی و مـدارای او ز عــدل و ز داد و ز تـقوای او که او با خوارج مــدارا نمــود و لی در مدارا نبد هـیـچ ســود چو اورا نبد چاره پس بیدرنگ در آورد چشـمان فتنه به جنـگ که یعنی من امروزهستم چواو نمـودم مــدارا چـو او با عــدو مـدارا نمـودم دو روزی سپس بکُشتم به قدرت من این خاروخس من امروز هستم علی زمان خـوارج همین قوم ایـرانیـان به عظما بگوئید ای پهلوان تو٬ ای خوانده خود را علی زمان چو همنام اوئی بر این باوری که در عدل با آن علی همسری؟ نه هر کس که رستم ورابود نام تـواند رمـاند پلنـگ از کـنام علی را کجا ریب و تذویر بود ؟ کجا منطقش دشنه و تیر بود ؟ کجا او نهاده به سرها کلاه ؟ کجا ملک و ملت نموده تباه ؟ کجاها تقلب علی مینمود ؟ جنایات بیٌٌن جلی مینمود ؟ کجا داشت کهریزک او یا اوین ؟ کجامیجهیدند بر مسلمین ؟ کجا لشکر جور او بی امان تجاوز نمودند بر دختران ؟ کجا او سگان داشت درنده خو ؟ که امت درانند بی گفتگو ؟ مرآن مردک پست"طائب"نداشت به کاخش غلامان و حاجب نداشت کنون گشته عرصه به تو تنگِ تنگ بدین خاطر امروز گوئی جفنگ کنون رو نمودی به"امن یجیب" در آوردی اینک "ننه من غریب" چو کلموک فرمود "نان و پنیر " سرت را تو بگذار مردک بمیر
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 10:48 قبل از ظهر توسط کَل موک |
دیدن این لینک برای بنده بسیار دیدنی و عبرت آمیز بود٬ برای شما چطور ؟
+ نوشته شده در جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 0:56 قبل از ظهر توسط کَل موک |
من همانم که به صدعشق وتواضع بوسد دسـت و پـا و قدم شیـر زن ایرانی
+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 9:20 بعد از ظهر توسط کَل موک |
میگویم: کل جعفر جان٬ حضرتعالی که جامع جمیع علوم خفیه و جلیه ٬ از عقلی گرفته تا نقلی٬ هستید نظرتان در مورد بیانات اخیر جناب عظمی در مورد علوم انسانی چیست؟ چرا حضرت ایشان اینهمه از این علوم وحشت دارند؟ علوم انسانی چه هیزم تری به این عظمی فروخته اند که اینچنین مورد تکفیر قرار گرفته اند؟...
حالت فیلسوفانه ای به خود گرفته و در حالیکه با (اهم)ی سینه اش را صاف میکند میگوید: همانطوریکه از نامش پیداست٬ علوم انسانی در مورد شناخت انسان و انسانیت بحث میکنند. فلذا کسیکه عالم به این علوم شود٬ آنچه را که غیر انسان است٬ از قبیل دیو و جن و پری و بخصوص حیوان! آنهم از نوع جبار ٬ بیرحم٬ آدمکش و جنایتکارش را پیروی نخواهد کرد . پس لامحاله این مسئله باعث قلت مریدان جناب عظمی٬ و ایضا خشک شدن نهر باریک درآمد بیت شان میگردد. بدین جهت است که ایشان را خوف برداشته است... میگویم: کل جعفر جان٬ فرمایشات حضرتعالی کمی تا قسمتی بودار هستند و این میتواند کار حضرتعالی را به اوین و کهریزک بکشاند. میگوید: قربانت گردم٬ نگران نباشید٬ بنده پیش از گفتن این عرایض اجازه گرفته ام. و خیالم راحت است. میگویم:از که اجاره گرفته ای؟ از ریاست مجلس شوربا؟... خیر٬ بالاتر از آن... از ریاست مجلس خمرگان؟...خیر٬ بالاتر از آن ... از ریاست مجلس تشخیص مصلحت؟...خیر٬ بالاتر از آن... از مقام ریاست جمهوری؟...خیر٬ بالاتر از آن... از مقام عظمی؟...خیر٬ بالاتر از آن... میگویم :خانه خراب٬ مگر از مقام عظمی! مقامی بالاتر هم داریم؟ میگوید:معلومه که داریم!خوبش را هم داریم! با عصبانیت فریاد میزنم: چه کسی ؟؟؟ با خونسردی کامل میگوید: مقام عظمای ماتحت بنده !!! و پیش از آنکه چیزی بگویم٬ آرام میگوید: کلموک جان آرام باش و گوش کن! بنده پیش از گفتن این حرفها٬ با ماتحت خودم خلوت کردم. از ایشان پرسیدم که ٬ ماتحت جان٬ طاقت شلاق داری؟...گفت دارم... طاقت بطری نوشابه را داری؟... فرمود دارم... طاقت سپوز طائب و ارازل و اوباشش را داری؟... گفت دارم... بدین جهت است که به سیم آخر زده ام...
+ نوشته شده در جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 3:27 قبل از ظهر توسط کَل موک |